ساحل دلتنگي

صبحی که منو به یه مهد کشوند
نویسنده : ساحل - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

امروز صبح که از خواب بلند شدم تصمیم گرفتم برم سبزی بگیرم دیر بود تموم کرده بودن تو را ه برگشت یه دفعه با خودم گفتم بذار از این کوچه برم اون خیابون بالایی شاید داشته باشه که یه دفعه یه ساختمونه آبی رنگ که روش گلایه رنگی کشیده بودن نظرمو به خودش جلب کرد دقت کردم بیشتر که نزدیک شدم در کماله ناباوری دیدم که یه مهد کودک تازه تاسیس اونو م تو خیابونه خودمون باورم نشد رفتم تا دم در نخواستم زنگ بزنم تو فکر زنگ زدنو نزدن بودم که دیدم یه خانم زودتر از من بدون معطلی زنگو زد در باز شد منم بدون فکر با همون خانم وارد شدم دخملی ازم پرسید مامان اینجا مهده  منم که هنوز تو شوک بودم گفتم آره مامان مهده به خودم اومدم که دیدم تو دفتر مدیدیتم دختری یه نگاه به من کرد منم بهش گفتم که میتونه بره با بجه هایی که صداشون داشت از کلاس بغلی میومد بازی کنه اون رفت ومنم حواسم رفت به اون خانمه که گویا معلمم بود مدیر داشت بهش میگفت که 2 تا مربیه اصیل داره و این حرفا  یه دفعه به خودم اومدم دیدم مدیر ازم پرسید شما بفرمایید گفتم سلام من 10 سال سابقه کاری دارم و بقیه مدارکمم گفتم و در پایان گفتم شماکه مربی دارید اسممو یادداشت کنید خواستید بهم زنگ بزنید دیدم گل از گل مدیر شکفت گفت نه خانم من مربی ندارم مربیایی که میگفتم زوج و فرد میخوان بیان شما خونتون گفتم 2تا کوچه پاییین تر مدیر گفتم خانم شما استخدامید  خنثی راستش نمیدونم چی بگم اما میدونم کخه خدا هیچ وقت تنهام نذاشته یه کار با دختری 2 تا کوچه پایین تر بدون صرف وقت تو ایست گاها تو زمستونو سرما اینقدر خوشحال بودم که تو تمتمه راه با دختری باهم مسابقه دو میدادیم و میخندیدیم خدایا نمیدونم که من از مسیر خرید چه طوری سر از مهد در
آوردم اما اینم حکمتی داره برایه آدمایی که همیشه نا غامیدن ونشونه هایه خدا رو نادیده میگیلرن خدا جون شکرت


 
 
روزهاییه زندگی و تعغییر
نویسنده : ساحل - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

راستش یه عمره که با این دنیا زندگی کردم تو خونه که بودم به این فکر بودم فردا که میرم سر کلاس این واحد کارو چه جوری یاد بدم ،این شعرو چه جوری بخونم بیشتر به دلشون بشینه ،چرا علی دیروز گرفته بود،چرا نگار نیومد نکنه مریض شده باشه به مدیر بگم زنگ بزنه حالشو بپرسه ،تو این فکرا تو اوج کاری یه دفعه مدیریت محترم از راه میرسه با یه سری سفارشات مشتری پسند یه نهیب به خودت میزنی که هیچی نگی اما بازم نمیتونی اخر سر یه چیزی میگی که صداش در میاد نمیدونم یه کسی یه حرف قشنگی زد که به دلم نشست آخه تا کی باید خودمونو در گیر کنیم لیسانس میگیریم میریم دنباله فوق بعد بازم راضی نیستیم میریم دنباله بالاترش نصفه دیگه زندگیمونو هم تو محل کارمون به رقابت با این همکارو اون همکار و حرف کارفرما و بقیه داستانا یکی نیست که بگه پس کی وقت میکنیم زندگی کنیم و از همه زیبایی که خدا بوجود آورده لذت ببریم ساده ترینش اینه که یه شام بی استرس فکر فردا که قراره این کارو آماده کنیم یا اون کارو انجام بدیم با فکر آزاد با خانوده باشیم حتی بشینیم دور هم و از علایق و دردو دلامون بگیم چیزی که حالا کم رنگتر شده به خودم میام و میبینم که 30 سالم شده و هنوز نمیدونم چی میخوام نمیدونم چرا نمیتونم بدون استرس زندگی کنم همش دنباله ماجرا هستم به خودم نهیب میزنم که یه کم زندگی کنم نمیدونم که موفق میشم یا نه 


 
 
میخوام زندگی کنم
نویسنده : ساحل - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
 

لطف دارین ممنون ،بچه است دیگه،درست میشه،سخت نگیرین برایه راحتیه خودتون میخواین بچتون تو مهد نخوابه ،آخه من که از سر کار میام خسته ام میخوام بخوابم ،حسین گیر میده میگه مامان  بابا نخوابین ،نخوابین، به نظر شما مشکل از مهدش نیست که این بچه از ما توجه میخواد نمیشه شما بهش توجه ویژه کنیدمتفکر سلام وای از دست این بچه خانم مربی این بچه اصلا به حرفم گوش نمیده خیلی منو باباشو اذیت میکنه  چی کار میکنه مگه !میگه منو ببرین پارک منو بببرین بیرون نمیشه شما تو مهد بیشتر بهش توجه کنید!! سلام خانم این مربیتون کجاست تو رو خدا بهش بگید مشکلات پسرمو به باباش نگه اگه شعری چیزی باید باهاش کار کنم یادداشت بذاره کیفش قول میدم باهاش کار کنم!فردای اون روز همون مادر ای خانم پس این مربی چرا شعراشو یادداشت نذاشت با حالت طلبکارانهاوه


 
 
بعد از 10 ماه دوباره خانه دار ی
نویسنده : ساحل - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

دوباره مینویسم این بار از یه اتفاق تازه مینوسیم که خودمم فکر نمیکردم اتفاق بیفته بعد اون اردویه خانوادگی که مدیرمون با اولیا برامون گذاشت و بعد اون دلخوری بین منو اون با اینکه ایندفعه سعی کردم تو عصبانیت تصمیم نگیرم کارمو ترک کردم ساعت 6 از خواب بیدار شدم حتی مانتومم اتوکردم که برم ولی فکر زمستون و مریض شدنایه دخترم واینکه مرخصی ندادنای مدیر و این آخریا میگفت اگه اضافه اومدید پولی نمیدم و راستش دلیل اصلیش دخترم بود که با خودم مثیبردمش از یه طرف از لحاظ اجتماعی و هوشی خیلی عالی شد ولی خیلی ضعیف شده تو این ده ماه  ادامه مطلبمو تو یه وقتی دیگه مینویسم 


 
 
اومدم با یه دنیا حرف
نویسنده : ساحل - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

دخترم الن 27 ماهشه من یه هشت ماه پر از تعغییر رو تو زندگیم داشتم مرداد 89 من دنبال کار بودم دیگه نمیخواستم تو خونه باشم دخترم هنوز شیر مادر میخورد اما من مصر بودم برم سر کار دوباره شروع کردم با یه ادرس دنبال کاراما ایندفعه همه چیز فرق میکرد من حالا یه مربی با بچه بودم و باید منو با بچم می پذیرفتن نمیدونم چه طور شد که شروع کردم دنبال کار رفتن امام خوب یادمه که مهمترین دلیلش بی پولی بود ما حلا یه خونه داریم اما با یه وام بانکیه طولانی مدت با یه حقوق کارمندیه مختصر راستش دوست داشتم برای دخترم همه چیز فراهم باشه من مهر 89 کار دلخواهمو پیدا کردم الان9ماهه مشغولم تو یه گروه سنیه جدید 4 تا 5 سال شاید خودم باورم نمیشد ولی به همراه دخترم اونقدر تو این گروه موفق شدم که بایه خودم مثل یه شوک میمونه اوایل سخت بود رژینا یه چند باری مریض شد منم یه چند باری تصمیم گرفتم کارمو ترک کنم اما یه جوری شد که ترک نکردم دیروز یه اتفاق باور نکردنی تو زندگیم افتاد که حاتا خوشحالم کارمو دارم همسرم واقعا منو شوک کرد یه مساله ای برل خوانوادش پیش اومد اون برا اینکه به اونا برسه و چون ناراحتم بود چنان حرکاتی با من کرد که من احساس کردم بیم منو اون هیچ نسبت ی نیست اون دیشب شب کار بود من اینقدر از حرکاتش شوک شده بودم وقتی باهام خداحافظی کرد بغضم ترکید و فقط بهش گفتم فقط برو بیرون و اون به جایه اینکه بفهمه تو این دقایق با من چه کرده حرفهایی به من زد که تو این یازده سال نزده بود من احساس بدی دارم اون تو فوت پدربزرگشم یه همچنین رفتاری رو با من کرده بود ملایمترشو هیچ حسی بهش ندارم ویاد اون موقعی هستم که به دفعات اومد به خواستگارم منم که یه بچه بودم و حالا بهم میگه بچه کارگر خوبه خودش هم طبقمه در حال حاظر فقط به خاطر رژینام باهاش نمیدونم کی ولی اگه مسالش باهام حل نشه گرچه هیچ پش تیبانی ندارم  نمیدونم چه روز بد یشروع به نوشتن کردم اما خوبه بازم جامو پیدا کردم


 
 
29 سالگیمم تموم شد
نویسنده : ساحل - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

٢ هفته ایه که همه چیز تو زندگیمون یه رنگ خاص به خودش گرفته ما اومدیم خونه جدیدمون تولد دخملو هم تو این خونه گرفتم از همه کسایی که اومدن ممنون.آرزویه محاله ما محال شد و ما تونستیم بعد اا سال طعم خوشبختی رو بچشیم  دیگه وقتی خوابی یکی یه دفعه پشت در اتاقت سبز نمیشه دیگه مجبور نیستی تابستونا از گرما بپزی و با دخترکت بری رو به کولر بشینی چون خونت واونقدر قدیمی بود که همش پنجره بود و هر طرف گرما وتو زمستون سرما میومد آخرین شب تو اون خونه نفرت انگیز به سختی گذشت بخاری رو خاموش کرده بودیم منه و دخملی وسط یه عالمه کارتون تا دوباره اتاق گرم بشه چسبیده به بخاری خوابمون برداما فلاکت دیگه تموم شد و من دارم طعم خوشبختی رو میچشم فردا تولبدمه و من فکر میکنم تو زندگیمون فردا دوباره متولد میشم من از فردا یه زندگیه جدیدو شروع میکنم


 
 
نیکا مرگ مادرت شوکم کرد
نویسنده : ساحل - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

نیکا یکی از شاگردام تو فرگل بود که از من خوشش نمیومد قبل من یه مربیه دیگه داشت که از فرگل رفت و بچه هاش اومدن کلاسم نیکا کوچولو یه خورده لوس بود یه اخلاق خاصی داشت با هر کسی جوش نمیخورد من با خونوادش زمین تا اسمون فرق داشتم انعطاف پذیرنبود حتی یه ذره یه خبر شنیدم مامانه نیکا باآنفولانزاینطورکه

 

شنیدم چند روزه مرد نیکا بدون مادرش با اون اخلاقش چطور باید تو دنیایه به این سختی دوام بیاره خدایا کمکش کن.من از خودم میخواستم بگم فقط همین که... مگه براش چی کار میکنی تو براش هیچ کاری نمیکنی همش دعواش میکنی تو هیچ مادری نمیکنی فقط کاراشو میکنی تو هیچی نیستی نه یه همسر نه یه مادر این یه برگ از یه زندگیه تو یه کتابه ننوشته که دارم تازه میخونمش روح مامانت شاد امیدوارم طاقت بیاری عزیزم


 
 
روزهای آخر
نویسنده : ساحل - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

دوران سختی داره به پایان میرسه زندگی سلام ازادی سلام استقلال سلام خوب همه چیز داره خوب پیش میره فروشنده سندو آماده کرد و واممونم تو جریانه و خرده کاریا هم داره تموم میشه من رژینا و پدر داریم میریم اا سال فلاکت تو این خونه دیگه تموم شد اما از خودم میپرسم که ایا حالا هم مثل اون موقع که ١٩ سالم بود و از یه زیرزمین شروع کردم بازم انرژیه اون زمانو دارم حتی برایه ذوق زده بودن نه من خوشحالم اگر چه جوونیم و بهترین دوران با سختی و تحت فشار گذشت اما گذشت و فصل جدیدی رو پیش رو دارم یه فصل باور نکردنی با دخترم همه چیز داره خوب پیش میره اما من یه نوع احساس ناخوشایند دارم نمیدونم چه احساسی اما امسال عید بهترین عید میشه سالگردمون هیچ اتفاقی نیفتاد و در این جمله خلاصه شد .امروز چه روزی بود چی سالگردمونو میگی ....


 
 
سالگرد اذواجمون....
نویسنده : ساحل - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
 

فردا سالگرد اذواجمونه 11 سال زندگیافسوس خوب یا بد داریم به یازدهمین سال میرسیم خوب بذار مرور کنم چی دارم که برام مهمه و یه پیشرفت به حساب میاد خوب بعد اون همه سختی یه خونه ناز و نقلی نه این برام یه موضوع بی اهمیت نیست بلکه مهمترین موضوع البته قبل از رژینامه

اما امسال دیگه قصد ندارم برای این سالگرد کاری بکنم چون فقط سالگرد اذواج من نیست بلکه برا هر دو مونه خوب این بهانه ها وقتی قشنگ میشن که از هر دو طرف باشه همسر خوبه اما اهل این بازیا نیست نسبت به یازده سال ژیش خیلی بهتر شده اما بازم خوب اون با من فرق داره امروز کارهایه گچ کاریه خونه آرزوهام تموم شد و فقط رنگش مونده امروز رفتم تا یه کم تمیز کاری کنم باید اعتراف کنم که هنوز هیچی نشده داشت قولم یادم میرفت و تو دلم از کوچیکیه خونه ناراحت بودم اما یه تشر به خودم زدم که کجایی تو از اون خونه  یا از اون اتاق و اون شرایط داری به خونه مستقل میری شکایت نمیکنم وهمیشه به خودم یادآوری میکنم که از چی به چی رسیدم صرف نظر از اینکه شاید حقم از اینم بیشتر باشه فردا سالگردمونه شاید تنها کاری که بکنم اینکه یه غذایه خوب بپزم و یه روز آروم رو سپری کنم که فکر نکم با رژینا که یه کم مزیض احواله بشه اما سعی میکنم این طور بشه خنثی 


 
 
قول میدم از اینکه خونم کوچیکه شکایت نکنم
نویسنده : ساحل - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

من بعد اون بحران دوباره اومدم نمیدونم چرا اینقدر سرسختم اون شب دیگه حتی دلم نمیخواست باشم اخه حس بدی داشتم نمیگم الان ندارم شاید اینم جزو اجبارایه زندگیم باشه اما باید بگم که من روز بعدش با همسر و رژینا کوچولو و البته مادر همسر با یه اینه که باهاش خاطره داشتم و یه قرآن رفتم خونه جدید خوب تصمیم داشتم نرم اما همسر که به خونه ومد با رفتاراش انگار که از دلخور کردنم پشیمون شده باشه و الته من به خاطر اینکه مدت ها بود منتظر این استقلال بودم ونمیخواستم خرابش کنم و خاطره بد به جا بدارم رفتم اما فراموش نکردم به نظرم کارم درست بود چون فروشنده یه بی فرهنگ بود که بدون اجبار کاری نمیکرد و از طرفی من این کارو به خاطر همسر کردم تصمیم دارم دیگه از این کارا براش نکنم اا سال تو تولدا  خوشیا و ناخوشیا باهاش بودم یه جور خاص و عاشقانه اما اون با نشون ندادن احساساتش و من با نشون دادنشون به هیچ جا نرسیدم اون روز تولدمو پارسال بعد دنیااومدن دخترمون یادش رفت و حتی روز زن هم برام چیزی نگرفت اون ادم خوبیه فقط همین نه بیشتر خوب با اینکه میدونم نباید تسلیم بشم و به کارام ادامه بدم اما ٢٢ که سالگرد اذواجمونه یازدهمین سالگرد دیگه نمیخوام کاری بکنم به نظر من آدم که زیاد عمر نمیکنه و چه کاری تو این دنیا بالاتر از ابراز احساسات به یاد اوردن روز تولدمون و سالگردمون اینا همش بهانه دوست داشتنمونه من فکر میکنه اگه من اینقدر اهمیت میدم به خاطر تولد و سالگرد نیست به خاطر بهانه دوست داشتنهشاید من خیلی رمناتیک و غیر واقعی فکر میکم اما میدونم زندگی یه میدون مبارزه نیست شاید یه فرصتی برای عشق ورزیدن وخوش بودن و در کنارش تجربه کسب کردن زندگ یبرام هیچ وقت یه جایی برای به اینده فکر کردن ومحتاط بودن نداشته آخه کی از فرداش خبر داره که از اون لحظه ای که توشه برایه عشق ورزیدن استفاده نکنه یادم رفته بود من کی بودم وکی شدم با دخترم بعضی مواقع تندی میکنم منی که با ٢٠ تا بچه عشق میدادم وعشق میگرفتم زندگی داره منو تو بیراهه هاش گرفتار میکنه و میخواد از من یه چیز دیگه بسازه اما قول میدم قدر این معجزه رو بدونم من تونستن بلاخره مستقل شم و دحترمو اون جوری که میخوام بزرگش کنم وترس از دخالت سایرین الته باید روش کار کنم تا به بقیه بفهمونم من اون آدم قبل نیستم خسته ام اما خوابم نمیاد خدارو شکر میکنم که حداقل حریمو بدست اوردم


 
 
← صفحه بعد